فقط چند خط
Something FROM Somewhere
زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد بالی از پرواز می خواهد دلم آسمانی باز می خواهد دلم چون قناری های آزاد از قفس پهنه ی پرواز می خواهد دلم در سکون بی سرانجامی هنوز جنبش آغاز می خواهد دلم روزگاری شد ز خود بیگانه ام آشنای راز می خواهد دلم شب نواز کوچه ی تنهایی ام یک جهان آواز می خواهد دلم در سراب تشنه کامی سوختم ابر باران ساز می خواهد دلم (مشفق کاشانی) او خوش بخت بود٬ چون هیچ سوالی نداشت. اما روزی سوالی به سراغش آمد و از آن پس خوش بختی دیگر٬ چیزی کوچک بود. او از خدا معنی زندگی را پرسید٬ اما خدا جوابش را با سوال خودش داد و گفت: «اجابت تو همین سوال توست٬ سوالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن که این دانه ای است که آب و نور می خواهد.» او سوالش را کاشت. آبش داد٬ نورش داد و سوالش جوانه زد٬ شکفت و ریشه کرد٬ ساقه و ریشه و برگ. و هر ساقه سوالی شد و هر شاخه سوالی و هر برگ سوالی. و او که روزی تنها یک سوال داشت٬ امروز درختی شد که از سر هر انگشتش سوالی آویخته بود٬ و هر برگ تازه٬ دردی تازه بود و هر بار که ریشه فروتر می رفت٬ درد او نیز عمیق تر می شد. فرشته ها می ترسیدند. فرشته ها از این همه سوال ریشه دار می ترسیدند. اما خدا می گفت: «نترسید٬ درخت او میوه خواهد داد٬ و باری که این درخت می آورد٬ معرفت است.» فصل ها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری آمدند و جواب های او را چیدند. اما٬ در دل هر میوه ای باز دانه ای بود و هر دانه آغاز درختی. پس هر که میوه ای را برد در دل خود بذر سوال تازه ای را کاشت. «و این قصه زندگی آدمهاست» این را فرشته ای به فرشته ای دیگر گفت. شمردن بلد نیستم دوست داشتن بلدم گاهی شده یکی را دوبار دوست داشته باشم دو نفر را یک جا چه کار می شود کرد دوست داشتن بلدم شمردن بلد نیستم. آیدین روشن این شعر سهراب رو بی نهایت دوست دارم، امیدوارم شما هم از خوندنش لذت ببرین به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است. حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد و به آنان گفتم: سنگ آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ. در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند. پی گوهر باشید. و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ. به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت. زیر بیدی بودیم. برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم: چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟ می شنیدم که به هم می گفتند: سحر میداند، سحر! سر هر کوه رسولی دیدند ابر انکار به دوش آوردند باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بر دارد. خانه هاشان پر داوودی بود، چشمشان را بستیم. دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش. جیبشان را پر عادت کردیم. خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم. پی نوشت: چون شعر طولانی بود، کمی خلاصش کردم. امیدوارم بخونین و خوشتون بیاد. مي گويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي مي كرد كه از درد چشم خواب به چشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرص ها و آمپول ها را به خود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده مي بيند. وي به راهب مراجعه مي كند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند. وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور مي دهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز، رنگ آميزي كند . همين طور تمام اسباب و اثاثيه خانه را به همين رنگ عوض مي كند. پس از مدتي رنگ ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير مي دهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد. بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب، وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن كند. او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش مي رسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته ؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته." مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان، تنها كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.براي اين كار نمي تواني تمام دنيا را تغيير دهي ، بلكه با تغيير چشم اندازت مي تواني دنيا را به كام خود درآوري. به جمله آخر راهب فکر کنید دوستان خوبم، تغيير دنيا كار دشوار و حتی غیر ممکنی است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش مي باشد، پس آسان بينديشید و راحت زندگي كنید. ۲۰ مهرماه روز بزرگداشت حافظ نامگذاری شده٬ حافظی که همه دوستش دارند و این محبوبیت تنها برای فارسی زبانان و ایرانیان نیست٬ بلکه دیوان حافظ به چندین زبان زنده دنیا ترجمه شده و اونها هم با این شاعر و عارف بزرگ آشنا هستن. به عنوان اولین پست بعد از چند روزی دوری و دلتنگی٬ بی مناسبت ندیدم که با تک بیت هایی از حافظ شروع کنم. امیدوارم شما هم از خوندنش لذت ببرید هر که شد محرم دل در حرم یار بماند وان که این کار ندانست در انکار بماند ****** نــقــدها را بُـود آیا کــه عیاری گیرند تا همـه صـومعه داران پی کاری گـیرند ****** زهی خـجسـتـه زمانی کـه یـار بـاز آید به کام غـمـزدگان غـمـگسار بـاز آیـد ****** فاش می گویم و از گـفـته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم ****** مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم تورا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم ****** به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم ****** چندان که گفتیم غم با طبیبان درمان نکردند مسکین غریبان دُرج محبت بر مُهر خود نیست یــا رب مـبــادا کــام رقــیـبــان حافظ نـگشـتی شـیدای گیتی گـر می شـنیدی پـند ادیـبـان به خاطر مشغله ای که این مدت داشتم فرصت نکردم که وبلاگ رو آپ کنم، امیدوارم طی چند روز آینده فرصت بیشتری برای نوشتن مطالب وبلاگ پیدا کنم. همین جا از همه دوستانی که همیشه به وبلاگ سر میزنن و همواره به من لطف دارن تشکر میکنم. ۳۰ شهریور سالروز تولد فریدون مشیری است. بیشتر ما از فریدون شعر بسیار زیبای "کوچه (بی تو مهتاب شبی...)" رو خوندیم و شنیدیم. به مناسبت تولدش یکی از شعر های زیباش رو انتخاب کردم که براتون میذارم. با تشکر از دوست خوبم که این شعر رو به من دادن. در پشت چارچرخه فرسوده ای ، کسی خطی نوشته بود: «من گشته ام نبود! تو دیگر نگرد ، نیست!» این آیه ملال در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت چشمم برای این همه سرگشتگی گریست. چون دوست در برابر خود می نشانمش تا عرصه بگوی و مگو، می کشانمش: در جست و جوی آب حیاتی ؟ در بیکران این ظلمات آیا؟ در آرزوی رحم؟ عدالت؟ دنبالِ عشق؟ دوست؟......... ما نیز گشته ایم و «آن شیخ با چراغ همی گشت.....» آیا تو نیز، چون او، «انسانت آرزوست؟» گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جست و جوست. پویندگی تمامیِ معنای زندگی ست. هرگز «نگرد ! نیست» سزاوار مرد نیست....... " فریدون مشیری" سه ره پیداست نوشتــه بر سر هر یـک به سنــگ اندر حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر نخستین: راه نوش و راحت و شادی به ننگ آغشته اما، رو به شهر و باغ و آزادی دو دیگر: راه نیمش ننگ، نیمش نام، اگر سر بر کنی غوغا و گر دم بر کشی آرام سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام من این جا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم، ببینیم آسمان «هر کجا» آیا همین رنگ است؟ «مهدی اخوان ثالث» __ اگر می خواهی محال ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد، باور محال بودنش را عوض کن. __ وقتی سوار چرخ و فلک شدی، چاره ای جز چرخیدن نداری. (کنت تامسون) __ حافظه قوی شاید چیز خوبی باشد، اما نشان حقیقی بزرگی، توانایی فراموش کردن است. (آلبرت هاوارد) __ خودت باش، مگر بهتر از خودت سراغ داری؟ (فرانکلی بوجی) __ کاش ماه می دانست از این همه ستاره و سیاره، فقط یکی مشتریست. __ برای رسیدن به چیزی که تا به حال نداشتی، باید کسی باشی که تا به حال نبودی. __ زندگی مثل دوچرخه سواری است، مادامی که رکاب بزنی زمین نمی خوری. جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود. جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد... خورشید، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود. شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم. شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش … و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم. اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت! شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل، جوهر جهنم بود. حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید. چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم . چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم. وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی. خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن. خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن. خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن. *** حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم. خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است!؟ عرفان نظر آهاری یاد من باشد که فــردا دم صبح به نسیم از سر مهــر سلامی بدهم و به انگشــت نخی خواهم بست که فراموش نگردد فــــــردا با همه تلخی و نـــاکامی ها زنـــدگی شیرین است! و به شکرانه دیدار نسیم هر صبح زنــدگی باید کرد ... هفت پند مولانا در بخشیدن خطای دیگران مانند شب باش در فروتنی مانند زمین باش در مهر و دوستی مانند خورشید باش هنگام خشم و غضب مانند کوه باش در سخاوت و کمک به دیگران مانند رود باش در هماهنگی و کنار آمدن با دیگران مانند دریا باش و در نهایت خودت باش همان گونه که می نمایی
ادامه مطلب


| Design By : Night Melody |
